![]() |
![]() |
|
|
نمی دانم ونمی خواهم بدانم
کاش لحظه ها بگذرند ودیگر حرفی نباشد شعری نباشد عشقی نباشد هیچ نباشد جز انسانیت..... تا ابد تا زندگی تا مرگ |
|
آواز راز با ترانه های نخوانده اش برای همیشه سکوت کرد ای زندگی... چه گستاخانه وجودت را بر آدمی تحمیل می کنی..و او چه برده وار این پیام تحمیل را به گوش جان می شنود بی آنکه بداند وجودت را با نام تقدیر در رگهای هستیش می ریزی... کامش را از خویش لبریز می کنی ...جانش می دهی اما تشنه اش نگاه می داری.... تشنه ی خود.... زیباییهایت را به رخش می کشی..رنگهایت را در برابرش به نمایش میگذاری..کامش را از ناکامی لبریز می کنی..و اکنون که با لبخند فیلسوفانه ات او را به سوی پایان می کشانی می خندی؟؟؟!!! تقدیر است !... تمام می شود !... بازیچه ای دیگر !... قسمت !... آغاز !... رنگی دیگر !... حسرت !... ماتم !... شکست !... مرگ و دیگر هیچ !.....
ماییم که هرگز دم بی غم نزدیم خوردیم بسی خون دل و دم نزدیم.
بی شعله ی آه لب ز هم نگشودیم بی قطره ی اشک چشم بر هم نزدیم. |
|
سکوت بالاترین فریادهاست...
اما سکوت ؟ چیزی که باعث نابودی هزاران قلب شده است من سکوت می کنم تو سکوت می کنی ما سکوت می کنیم سکوت فهمیدنی نیست همه چیزهایی که سکوت به من داده بود را خودش از من گرفت کجای دنیا می گردی ... که سکوت را برای خود لا جرم می دانی ؟ |
|
دستهایم بی حس و نگاهم نگران قلمت را بر گیر . . . کاغذت خواهد سوخت شاید از شعله ی آن قلب کسی گرم شود شاید از سوزش آن قلب تو آرام شود قلمت را بر گیر . . . کاغذت خواهد سوخت شاید او هم گاهی به نگاهی صاف است به نگاهی شاد است شاید او همچون ماست شعله اش بی رنگ است قلمت را بر گیر . . . بر کن این پرده ز صورت یکبار کاغذت خواهد سوخت . . . |
|
یک لحظه دلم برای وسعت بی قراریهایت تنگ شد ، یک لحظه دیدگانِ به انتظار نشسته ام
!برای معصومیت نگاهت به روشنی صبحِ امید پناه برد
با یاد تو حتی برای یک لحظه دلم قصرهای پرغصه اش را
.در پشت دیوارهای سنگی اسرار پنهان نمود
با یاد تو پرنده ی زخمی دلم در گوشه ای از
.خانه ی ویرانه ی خویش عاشقانه نام تو را بر زبان آورد
...با یاد تو آرامشی غریب را تک تک سلول ها یم تجربه کردند
!یادت مرا آرام کرد، دوباره جان گرفتم و در آسمان پهناور عشق پرواز کردم
...!یک لحظه یادت مرا از خودم جدا کرد
...فقط برای یک لحظه ولی بی تو
!!باز هم همان دلتنگ همیشگیم
|
|
روزي گوسفندي بود كه داشت مي چريد و فكر مي كرد " هورااا آخ جوون من چقدر چوپون جون رو دوست دارم كه نمي ذاره گرگا من رو بخورن !" چوپون جون زيره درخت خواب بود . خواب بدي مي ديد . خواب مي ديد گوسفندشو گرگا خوردن و مهموناي شب عيد شام ندارن... ! |
|
دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری
" داستایوفسکی" |
|
گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام . و ساقه هاى جوانم از ضربه هاى تبر هاتان ، زخم دار است با ريشه چه ميكنيد ؟ گيرم كه بر سر اين بام بنشسته در كمين پرنده اى پرواز را علامت ممنوع ميزنيد با جوجه هاى نشسته در آشيانه چه مى كنيد ؟ گيرم كه مى زنيد ! گيرم كه مى بريد ! گيرم كه مى كشيد ! با رويش ناگزير جوانه چه مى كنيد |
|
برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن ! علی شریعتی |
|
زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق شوی می گرید . |
|
يک سنگ بر پيشانی سنگی کوه خورد .کوه خنديد و سنگ شکست . يک روز کوه میشکند، |
|
برای آرزوهایی که می میرند
سکوتی سنگین باید کرد....................... و......................................
|
|
اگر تنهاترین تنهایان شوم
باز تو هستی آری ...تو ... ای عزیز ماندنی ! ای ناب سخت یاب ... تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من ای خوب خواستنی ! اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفریت می گشاییم و از تو برای همسایه مان که نان ما را ربود ٬نان ! برای یارانی که دل ما را شکستند ٬ مهربانی! برای عزیزانی که روح ما را آزردند ٬ بخشش! و برای خویشتن خویش انسان بودن و ماندن می طلبم .... |
|
خدارومی خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدارومی خوام نه واسه مشکل وحل غصه هام خدارو دوست دارم نه واسه جهنم وبهشت خدارو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت خدارومی خوام نه واسه خودم که باشم یا برم خدارومی خوام نه واسه روزهای تلخ آخرم خدارومی خوام نه واسه سکه وسکوی وهوا خدارومی خوام که فقط تورونگه داره برام خدارو دوست دارم واسه اینکه توروبهم داده خدارو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده خدارو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی ذاره خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من وتو با همیم
خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشقه همیم |
|
از فراز ابدییت، ناظران عرش ،فرشتگان وملائک تلاش ومبارزات تو رانظاره می کنند: پس قوی باش! تو در تلاش وپیکارت تنها نیستی که درحضور موجی عظیم به مبارزه ای شریف برخاسته ای. |
|
حرمت نگه دار دلم |
|
از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم
با رفتن تو هر نفس بغض دوباره مي شوم ناجي شام شوکران؛ با دل عاشقم بمان به حرمت حضور تو چون تو يگانه مي شوم خانه به خانه ديدمت همچو فسانه ديدمت با تو ستاره مي شوم ..... |
|
اينگونه است که عشق به ژرفاي خود پي نمي برد ، تا هنگامي که ساعت جدايي مي رسد جبران خليل جيران |
|
فراموش كن چيزي را كه نمي تواني بدست بياوري... و بدست بياور چيزي را كه نمي تواني فراموشش كني... (شکسپیر)
زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن |
|
امروز براي من روز مقدسي است و اینهاست آرزوهای من در روز تولدم کاش آسمان حرف کویر را می فهمید
و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آوردن دستها ُمستجاب می شد و ای کاش ....و هزاران ای کاش دیگر |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو که میدانی ، نه ادبیات سرم می شود ، نه دغدغه نوشتن و سرودن دارم . شاعری که هیچ بهتان است و این وصـــــله ها برتن رنجــــور ما ناجــور .نمی دانم ، شاید گـــاهی دوست دارم نقاشی ات کنم . نه ، شاید دارم با این حرفها و نوشته ها خودم را ، رو حم را تلطیف می کنم تا وقت هایی که نشسته ای و در سکوت با چشمهـــــای ملایمـــت نگاهشان میکنی ، من هم حرفی برای نگفتن داشته باشم .
|
| پیوندها |
|
صدای پای آب عشق و مبارزه همکلاسی ها رویای آبی |
| بازدید کنندگان |
|
|