تبليغاتX
آواز راز . . .
نمی دانم ونمی خواهم بدانم

کاش لحظه ها بگذرند

ودیگر حرفی نباشد

  شعری نباشد

عشقی نباشد

هیچ نباشد

جز انسانیت.....

تا ابد

تا زندگی

تا مرگ

+ نوشته شده در  5 Dec 2007ساعت 2:55 PM  توسط رهگذر | 

آواز راز با ترانه های نخوانده اش برای همیشه سکوت کرد

ای زندگی...

چه گستاخانه وجودت را بر آدمی تحمیل می کنی..و او چه برده وار این پیام تحمیل را به گوش جان می

شنود بی آنکه بداند وجودت را با نام تقدیر در رگهای هستیش می ریزی...

کامش را از خویش لبریز می کنی ...جانش می دهی اما تشنه اش نگاه می داری....  تشنه ی خود....

زیباییهایت را به رخش می کشی..رنگهایت را در برابرش به نمایش میگذاری..کامش را از ناکامی لبریز

می کنی..و اکنون که با لبخند فیلسوفانه ات او را به سوی پایان می کشانی می خندی؟؟؟!!!

تقدیر است !...

تمام می شود !...

بازیچه ای دیگر !...

قسمت !...

آغاز !...

رنگی دیگر !...

حسرت !...

ماتم !...

شکست !...

مرگ و دیگر هیچ !.....

 

ماییم که هرگز دم بی غم نزدیم                خوردیم بسی خون دل و دم نزدیم.
بی شعله ی آه لب ز هم نگشودیم           بی قطره ی اشک چشم بر هم نزدیم.
+ نوشته شده در  17 Nov 2007ساعت 5:33 AM  توسط رهگذر | 
سکوت بالاترین فریادهاست...

اما سکوت ؟
چیزی که باعث نابودی هزاران قلب شده است
من سکوت می کنم
تو سکوت می کنی
ما سکوت می کنیم
سکوت فهمیدنی نیست

همه چیزهایی که سکوت به من داده بود را
خودش از من گرفت

کجای دنیا می گردی ...
که سکوت را برای خود لا جرم می دانی ؟

+ نوشته شده در  17 Nov 2007ساعت 5:7 AM  توسط رهگذر | 

 

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

قلمت را بر گیر . . .

کاغذت خواهد سوخت

شاید از شعله ی آن

قلب کسی گرم شود

شاید از سوزش آن

قلب تو آرام شود

قلمت را بر گیر . . .

کاغذت خواهد سوخت

شاید او هم گاهی به نگاهی صاف است

به نگاهی شاد است

شاید او همچون ماست

شعله اش بی رنگ است

قلمت را بر گیر . . .

بر کن این پرده ز صورت یکبار

کاغذت خواهد سوخت . . .

+ نوشته شده در  21 Oct 2007ساعت 7:47 AM  توسط رهگذر | 

یک لحظه دلم برای وسعت بی قراریهایت تنگ شد

، یک لحظه دیدگانِ به انتظار نشسته ام
 
!برای معصومیت نگاهت به روشنی صبحِ امید پناه برد
 
با یاد تو حتی برای یک لحظه دلم قصرهای پرغصه اش را
 
.در پشت دیوارهای سنگی اسرار پنهان نمود
 
با یاد تو پرنده ی زخمی دلم در گوشه ای از
 
.خانه ی ویرانه ی خویش عاشقانه نام تو را بر زبان آورد
 
...با یاد تو آرامشی غریب را تک تک سلول ها یم تجربه کردند
 
 !یادت مرا آرام کرد، دوباره جان گرفتم و در آسمان پهناور عشق پرواز کردم
 
...!یک لحظه یادت مرا از خودم جدا کرد 
 
...فقط برای یک لحظه ولی بی تو
 
 
!!باز هم همان دلتنگ همیشگیم

 

+ نوشته شده در  20 Oct 2007ساعت 4:54 AM  توسط رهگذر | 

روزي گوسفندي بود كه داشت مي چريد و فكر مي كرد " هورااا آخ جوون من چقدر چوپون جون رو دوست دارم كه نمي ذاره گرگا من رو بخورن !"

چوپون جون زيره درخت خواب بود . خواب بدي مي ديد . خواب مي ديد گوسفندشو گرگا خوردن و مهموناي شب عيد شام ندارن... !

+ نوشته شده در  6 Oct 2007ساعت 6:27 PM  توسط رهگذر | 
دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری
" داستایوفسکی"
+ نوشته شده در  6 Oct 2007ساعت 6:18 PM  توسط رهگذر | 

گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام . و ساقه هاى جوانم از ضربه هاى تبر هاتان ، زخم دار است با ريشه چه ميكنيد ؟ گيرم كه بر سر اين بام بنشسته در كمين پرنده اى پرواز را علامت ممنوع ميزنيد با جوجه هاى نشسته در آشيانه چه مى كنيد ؟ گيرم كه مى زنيد ! گيرم كه مى بريد ! گيرم كه مى كشيد ! با رويش ناگزير جوانه چه مى كنيد

+ نوشته شده در  16 Sep 2007ساعت 12:16 PM  توسط رهگذر | 

برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن !

علی شریعتی

+ نوشته شده در  8 Sep 2007ساعت 12:55 PM  توسط رهگذر | 

زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روی بیننده تبسّم می کند، امّا اگر در او دقیق شوی می گرید .

+ نوشته شده در  6 Sep 2007ساعت 6:52 AM  توسط رهگذر | 

يک سنگ بر پيشانی سنگی کوه خورد .کوه خنديد و سنگ شکست . يک روز کوه میشکند،

 خواهی ديد

+ نوشته شده در  2 Sep 2007ساعت 5:21 PM  توسط رهگذر | 
برای آرزوهایی که می میرند

                      سکوتی سنگین باید کرد.......................

                                                     و......................................

             

+ نوشته شده در  30 Aug 2007ساعت 11:39 AM  توسط رهگذر | 

اگر تنهاترین تنهایان شوم

باز تو هستی

آری ...تو ... ای عزیز ماندنی !

                 ای ناب سخت یاب ...

 تو یگانه شاهد شریفی بر لحظه لحظه های رنج من

                             ای خوب خواستنی !

اکنون دستان دردمند و نیازمند خویش را بر آستان نیلوفریت می گشاییم

و از تو

        برای همسایه مان که نان ما را ربود ٬نان !

          برای یارانی که دل ما را شکستند ٬ مهربانی!

           برای عزیزانی که روح ما را آزردند ٬ بخشش!

و برای خویشتن خویش

                           انسان بودن و ماندن می طلبم ....

+ نوشته شده در  20 Aug 2007ساعت 11:39 AM  توسط رهگذر | 

 

خدارومی خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

 

خدارومی خوام نه واسه مشکل وحل غصه هام

 

خدارو دوست دارم نه واسه جهنم وبهشت

 

خدارو دوست دارم ولی  نه واسه زیبا و زشت

 

خدارومی خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

 

خدارومی خوام نه واسه روزهای تلخ آخرم

 

خدارومی خوام نه واسه سکه وسکوی وهوا

 

خدارومی خوام که فقط تورونگه داره برام

 

خدارو دوست دارم واسه اینکه توروبهم داده

 

خدارو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده

 

خدارو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

 

خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی ذاره

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

 

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من وتو با همیم

 

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشقه همیم

+ نوشته شده در  20 Jul 2007ساعت 1:8 PM  توسط رهگذر | 

از  فراز ابدییت،

ناظران عرش ،فرشتگان وملائک

تلاش ومبارزات تو رانظاره می کنند:

پس قوی باش!

تو در تلاش وپیکارت تنها نیستی

که درحضور موجی عظیم به مبارزه ای شریف

برخاسته ای.

+ نوشته شده در  20 Jul 2007ساعت 12:47 PM  توسط رهگذر | 

حرمت نگه دار دلم
گلم
که اين اشک خون بهاي عمر رفته من است
ميراث من!
نه به قيد قرعه
نه به حکم عرف
يک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سيگار متبرک ملعون!
کتيبه خوان قبايل دور
اين,اين سرگذشت کودکي است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هيچ آرزوئي نرسيده است
هرشب گرسنه مي خوابيد
چند و چرا نميشناخت دلش
گرسنگي شرط بقا بود به آئين قبيله مهربانش
پس گريه کن مرا به طراوت
به دلي که ميگريست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاريخش
و آوار ميخواند رياضيات را
در سمفوني باشکوه جدول ضرب با همکلاسيها
دودوتا جارتا چارچارتا...
در يازده سالگي پا به دنياي شگفت کفش نهاد
با سرتراشيده و کت بلندي که از زانوانش ميگذشت
با بوي کنده بدسوز و نفت و عرقهاي کهنه
آري دلم
گلم
اين اشکها خون بهاي عمر رفته من است
دلم گلم
اين اشکها خون بهاي عمر رفته من است
ميراث من
حکايت آدمي که جادوي کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادريم را
گهواره ام را به تمامي
و سياه شد در فراموشي، سگ سفيد امنيتم
و کبوترانم را از ياد بردم
و مي رفتم و مي رفتم و ميرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه اي به صفحه اي
از چهره اي به چهره اي
از روزي به روزي
از شهري به شهري
زير آسمان وطني که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسيم ميکردند
سند زده ام يک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سيگار متبرک ملعون
که ميترکاند يکي يکي حفره هاي ريه هايم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر اين مقصود بي مقصد
از کلامي به کلامي
و يکي يکي مردم
بر اين مقصود بي مقصد
کفايت ميکرد مرا حرمت آويشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آويشن حرمت چشمان تو بود، نبود؟
پس دل گره زدم به ضريح هر انديشه اي
که آويشن را ميسرود
مسيح به جاجتا بر صليب نمي شد!
و تير باران نمي شد لورکا
در گرانادا
در شب هاي سبز کاجها و مهتاب
آري يکي يکي مردم به بيداري
از صفحه اي به صفحه اي
تا دل گره بزنم به ضريح هر انديشه اي که آويشن را ميسرود
پس رسوب کردم با جيب هاي پر از سنگ
به ته رودخانه «اووز» همراه با ويرجينيا وولف
تا بار ديگر مرده باشم بر اين مقصود بي مقصد
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهايي را که خونبهاي عمر رفته ام بود.
داد خود را به بيدادگاه خود آورده ام!همين
نه، نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمي شوم هرگز
زيرا به نمي دانم هاي خود ايمان دارم
انسان و بي تضاد؟!
خمره هاي منقوش در حجره هاي ميراث
عرفان لايت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه اي که
زنداني و زندانبان همزمان زمزمه ميکنند!!
پس ادامه ميدهم
سرگذشت مردي را که هيچ کس نبود
با اين همه
تو گوئي اگر نمي بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زير باران ايستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سايه
ما گلچين تقدير و تصادفيم
استواي بو و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطيل هاي جادو
مربع هاي جادو
من در همين پنجره معصوميت آدم را گريه کرده ام
ديوانگيهاي ديگران را ديوانه شده ام
عرفات در استاديوم فوتبال
در کابينه شارون از جنون گاوي گفتم
در همين پنجره گله به چرا بردم
پادشاهي کردم با سر تراشيده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عيالوار بودم و فقير
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمويم
از ديوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکي
با قورباغه اي در جيبم

حراج کردم همه رازهايم را يک جا
دلقک شدم با دماغ پينوکيو
و بوته گوني به جاي موهايم
آري گلم
دلم
حرمت نگه دار
که اين اشکها خون بهاي عمر رفته من است
سرگذشت کسي که هيچ کس نبود
و هميشه گري مي کرد
بي مجال انديشه به بغض هاي خود
تا کي مرا گريه کند؟ و تا کي؟!
و به کدام مرام بميرد
آري گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بينديش که براي تو طلوع ميکند
با سلام
و عطر آويشن..

+ نوشته شده در  14 Jul 2007ساعت 8:44 AM  توسط رهگذر | 
از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم

با رفتن تو هر نفس بغض دوباره مي شوم

ناجي شام شوکران؛ با دل عاشقم بمان

به حرمت حضور تو چون تو يگانه مي شوم

خانه به خانه ديدمت همچو فسانه ديدمت

با تو ستاره مي شوم .....
+ نوشته شده در  12 Jul 2007ساعت 11:45 AM  توسط رهگذر | 

 

اينگونه است که عشق به ژرفاي خود پي نمي برد ، تا هنگامي که ساعت

جدايي مي رسد

جبران خليل جيران

+ نوشته شده در  10 Jul 2007ساعت 7:43 AM  توسط رهگذر | 

فراموش كن چيزي را كه نمي تواني

بدست بياوري... و بدست بياور چيزي را كه نمي تواني فراموشش كني... (شکسپیر)

زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند ....

ببخش .... و فراموش کن

+ نوشته شده در  3 Jul 2007ساعت 8:0 PM  توسط رهگذر | 

امروز براي من روز مقدسي است
امروز مثبت ترين روز خداست
بیست و هفت سال پيش درهمين روز بود كه من دنيايي شدم،
من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا
.
من فهميدم براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن
.
همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي، نيامدي كه بگردي
!
همان روز به من گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال تواست
همان روز فهميدم كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست
.
من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من لذت مي برند و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من
.
من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيز ديگر. قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم
.
من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد
!
امروز مثبت ترين روز خدا است،
امروز روز تولد من است
....
نه،امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است... و شاید صدها نفر دیگر
!
مباركمان باشد!

و اینهاست آرزوهای من در روز تولدم 

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید

و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها

قبل از پایین آوردن دستها ُمستجاب می شد

و ای کاش ....و هزاران ای کاش دیگر

+ نوشته شده در  3 Jul 2007ساعت 11:21 AM  توسط رهگذر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
تو که میدانی ، نه ادبیات سرم می شود ، نه دغدغه نوشتن و سرودن دارم . شاعری که هیچ بهتان است و این وصـــــله ها برتن رنجــــور ما ناجــور .نمی دانم ، شاید گـــاهی دوست دارم نقاشی ات کنم . نه ، شاید دارم با این حرفها و نوشته ها خودم را ، رو حم را تلطیف می کنم تا وقت هایی که نشسته ای و در سکوت با چشمهـــــای ملایمـــت نگاهشان میکنی ، من هم حرفی برای نگفتن داشته باشم .


نوشته های پیشین
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
8/23/2006 - 9/22/2006
5/22/2006 - 6/21/2006
4/21/2006 - 5/21/2006
3/21/2006 - 4/20/2006
2/20/2006 - 3/20/2006
1/21/2006 - 2/19/2006
پیوندها
صدای پای آب
عشق و مبارزه
همکلاسی ها
رویای آبی
بازدید کنندگان

مدت حضور گرمتان